خرید بک لینک
بعضی وقتها کم میارم خیلی خنگ میشم.

روحم میشه مثل نقاشی جیغ ادوارد مونک.

همه کارا قاطی پاتی میشه.

باید زنگمیزدم برای خانم نظافت وقت می گرفتم، رمز دوم کارتمو میگرفتم، قسط های بانک ملت رو میدادم، زنگ میزدم دفترخونه برای سند.

نامه واحد حمل و نقل و صورتجلسه ساختمان و نامه مدیرعامل و پاداش بچه ها و قرارداد روابط عمومی رو نهایی میکردم.

شبیه جیغم یه جیغ بی نظم که یا باید خودشو جمع و جور کنه و فریاد قاطع بشه یا تبدیل به آرامش بشه

برچسب: نویسنده: پرهام صالحی تاريخ: شنبه 4 اسفند 1397 ساعت: 3:00

شاید اشتباه شنیدم. شاید اشتباه دیدم. شاید این نگاه پرمهر و تحسین گر را نسبت به همه دارد. اگر اشتباه نکرده باشم چه؟ امروز دو ساعتی اتاقمان بود هرچه سوال داشتم می پرسیدم و با محبت نگاهم میکرد و می خندید

برچسب: نویسنده: پرهام صالحی تاريخ: شنبه 4 اسفند 1397 ساعت: 3:00

حالت تهوع دارم، چه غم عجیبی لانه کرده در دلم. آقای مهندش (ش) برای همیشه رفت. از رفتن مهندش ش ناراحتم؟ فکر میکنم چیزی که خیلی آزارم میدهد این است که من بمانم و رفتن بقیه را نظاره کنم. خصوصا بقیه ای که

برچسب: نویسنده: پرهام صالحی تاريخ: شنبه 4 اسفند 1397 ساعت: 3:00

نمیدونم اثر فکر کردن بود یا کتاب خواندن یا دور همی دخترانه دیروز؟ هرچه بود و هست، حالا حالم خوب است. فکرهایم به (خانم چاقه) ختم شد و حرفهایم با بچه ها به یاداوری تاثیر بد حرفهای دکتر (ر) و مهندس(ش) رو

برچسب: نویسنده: پرهام صالحی تاريخ: شنبه 4 اسفند 1397 ساعت: 3:00

وجودم می لرزد.

دیگر دچار نیستم

نه دچار آنکه رفت نه دچار آنکه بود.

به زندگی برگشته ام.

قبلترها فکر میکردم آنکه می رود، سبکبارتر است.

اما انگار وقتی بمانی و دیگری برود، راحت تر به نبودن آدمها خو می کنی.

...

یک ساعت است که روی تخت دراز کشیدم، نه با پسرک بازی کردم. نه برایش وقت گذاشتم. چه بد!

امروز در جلسه با نمایندگان وزارت نیرو خوب برخورد نکردیم.

ناراحت شدند.

باید فردا جبران کنیم.

برچسب: نویسنده: پرهام صالحی تاريخ: شنبه 4 اسفند 1397 ساعت: 3:00

جزء از کل را میخوانم...انگار جدی جدی با دلبستگی عجیب جدید،قصه دلبستگی ۳ ساله قبلی تمام شد.و میتوان امیدوار بود که این دلبستگی غریب سه ماهه بوده باشد نه مثل قبلی ها سه ساله!به گمانمبشود به تمام شدن ای

برچسب: نویسنده: پرهام صالحی تاريخ: شنبه 4 اسفند 1397 ساعت: 3:00

شاید باید در دفتر خاطرات خودم بنویسم.

چرا اینجا مینویسم با اینکه میدانم کسی از اینجا گذر نخواهد کرد.

جزء از کل تمام شد. کتاب جالبی بود. شاید کتابی در ستایش معمولی بودن و در مذمت فلسفه بافی های بی پایان و نشخوارهای فکری.

کتابی در ستایش دل به دریا زدن و عمل کردن.

سی و شش سال از عمرم رفت. چه کار کردم؟ چه میکنم؟ و چه خواهم کرد؟

از دیروزم پشیمان نیستم ولی دلهره فردا را دارم.

چه باید بکنم؟ الان وقت برنامه ریزی است.

مهاجرت؟ بچه دار شدن؟

برچسب: نویسنده: پرهام صالحی تاريخ: شنبه 4 اسفند 1397 ساعت: 3:00

از خودم راضیم، از اینکه نمیگذارم حال بدم چند روزم را خراب کند. کمتر نشخوار ذهنی میکنم و به شکنجه گر ذهنم می گویم؛ خفه شو.در ساعت بیست و سه و پنجاه دقیقه روز جمعه سوم اسفند ناگهان به یک نتیجه جالب درب

برچسب: نویسنده: پرهام صالحی تاريخ: شنبه 4 اسفند 1397 ساعت: 3:00

صفحه بندی