روحم میشه مثل نقاشی جیغ ادوارد مونک.
همه کارا قاطی پاتی میشه.
باید زنگمیزدم برای خانم نظافت وقت می گرفتم، رمز دوم کارتمو میگرفتم، قسط های بانک ملت رو میدادم، زنگ میزدم دفترخونه برای سند.
نامه واحد حمل و نقل و صورتجلسه ساختمان و نامه مدیرعامل و پاداش بچه ها و قرارداد روابط عمومی رو نهایی میکردم.
شبیه جیغم یه جیغ بی نظم که یا باید خودشو جمع و جور کنه و فریاد قاطع بشه یا تبدیل به آرامش بشه
برچسب:
نویسنده: پرهام صالحی
برچسب:
نویسنده: پرهام صالحی
برچسب:
نویسنده: پرهام صالحی
برچسب:
نویسنده: پرهام صالحی
دیگر دچار نیستم
نه دچار آنکه رفت نه دچار آنکه بود.
به زندگی برگشته ام.
قبلترها فکر میکردم آنکه می رود، سبکبارتر است.
اما انگار وقتی بمانی و دیگری برود، راحت تر به نبودن آدمها خو می کنی.
...
یک ساعت است که روی تخت دراز کشیدم، نه با پسرک بازی کردم. نه برایش وقت گذاشتم. چه بد!
امروز در جلسه با نمایندگان وزارت نیرو خوب برخورد نکردیم.
ناراحت شدند.
باید فردا جبران کنیم.
برچسب:
نویسنده: پرهام صالحی
برچسب:
نویسنده: پرهام صالحی
چرا اینجا مینویسم با اینکه میدانم کسی از اینجا گذر نخواهد کرد.
جزء از کل تمام شد. کتاب جالبی بود. شاید کتابی در ستایش معمولی بودن و در مذمت فلسفه بافی های بی پایان و نشخوارهای فکری.
کتابی در ستایش دل به دریا زدن و عمل کردن.
سی و شش سال از عمرم رفت. چه کار کردم؟ چه میکنم؟ و چه خواهم کرد؟
از دیروزم پشیمان نیستم ولی دلهره فردا را دارم.
چه باید بکنم؟ الان وقت برنامه ریزی است.
مهاجرت؟ بچه دار شدن؟
برچسب:
نویسنده: پرهام صالحی
برچسب:
نویسنده: پرهام صالحی